تبليغاتX
مسافر کربلا

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  بانوی بی نشان

قلم از عشق بشکند ...

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو !

نویسنده : مسافر کربلا | ساعت 15:1 روز پنجشنبه 23 مهر1388
| لینک ثابت

  جایی که باید باشد...

                                    

آنجا، بالای بالا کنار صفحه جای خداست.یک خدای کوچک و جمع و جور. گاهی فکر می کنم از سر عادت حتی وسط صفحه را دانشگاه پر کرده، یعنی من گذاشته ام اش آنجا. Bold  و italic و  underline اش کرده ام. امتحان را هم کمی پایین تر. پر است از فیزیولوژی و آناتومی و ... !

به صفحه ام که نگاه می کنم غصه ام می شود. چقدر جای تو خالی است اینجا ! این را تازه فهمیده ام . تقصیر من نیست . صفحه آنقدر شلوغ است که من پاک فراموشت کرده ام. چه خوب که یادت افتادم. جایت را هرطور که شده میان این همه شلوغی باز می کنم. یک کادر کوچک می گذارم اینجا پایین صفحه، زیر دانشگاه و امتحان و فیزیولوژی و آناتومی. اما نه ...

جایت نمی شود اینجا ! کادرت را بزرگتر می کنم، اما فایده ای ندارد. هی اسمت را عوض می کنم. به جای « مهدی » می نویسم: « صاحب الزمان »، به جای « صاحب الزمان » می نویسم « امام زمان »، به جای «امام زمان» می نویسم ... نه، جایت نمی شود ! هرچه اسمت را وجب می کنم، هرچه کادرم را کج می کنم، هرچه اسمت را کوچک می کنم، باز هم جایت نمی شود.

فکر می کنم جایت را عوض کنم. می برمت بالا، بالای امتحان و دانشگاه وفیزیولوژی و آناتومی، زیر اسم کوچک و جمع و جور خدا ! اما اینجا هم جایت نمی شود... جای خدا هم تنگ است انگار ! غصه ام می شود. دلم می شکند. از این همه دانشگاه و امتحان و فیزیولوژی و آناتومی، دلخور می شوم. اول که خدای بالای صفحه ام را کوچک کردند، حالا هم که جای تو را گرفته اند! فقط یک راه می ماند: امتحان و دانشگاه و فیزیولوژی و آناتومی را، کمی، فقط کمی، کوچک می کنم. اسم خدا را بزرگ می کنم، اسم تو را هم ! خدا را، خدایی که بزرگتر از امتحان و دانشگاه و فیزیولوژی و آناتومی است را، همان جا، همان بالا جا می دهم.

می مانی تو: اسمت را می گذارم: « امام زمان خوب من » و تا می توانم بزرگت می کنم. می گذارمت وسط صفحه. روی اسمت right click  می کنم و اسمت را، به همان بزرگی، send to back  می کنم.

حالا تو اینجایی: توی همین صفحه، بزرگِ بزرگ، پشت امتحان و دانشگاه و فیزیولوژی و آناتومی !

شده ای back ground صفحه ام ! هرجا را که نگاه می کنم، می بینمت: به دانشگاه، امتحان، فیزیولوژی و آناتومی لبخند می زنم: آنجا پشت سر  آنها، جای توست:

        امام زمان خوب من !!!      

عطیه پژوهی

نویسنده : مسافر کربلا | ساعت 20:58 روز پنجشنبه 1 اسفند1387
| لینک ثابت

  برش‌هايي از وصيت‌نامه دانشجوي شهيد محمدحسين تجلّي

برش‌هايي از وصيت‌نامه دانشجوي شهيد محمدحسين تجلّي

تولد: 1341؛ زنجان

... من بايد بروم. اين فكر من است.

برايم مهم نيست كه مردم درباره من چه بگويند. بگذار هر كس مرا با عينك خود ببيند. ولي خدا كه عينك ندارد. خدا خود عين است. چرا مُصَغّرش را برگزينيم؟!

خدا خود خالق عين است، او عالم غيب است و داناي شهادت.

اگر بگويند احساساتي بود بگذار بگويند. اصلاً مگر احساس بد است؟ آري من احساسي بودم، ولي احساسم از نوع احساس آن بدگويان نيست! اگر بگويند فريب خورد، بگذار بگويند. بگذار تا آنها مواظب خود باشند كه فريب نخورند، اگر چه خود اين عمل فريب خوردن است.
خلاصه اينكه حرف مردم را ملاك حركتم نمي‌گيرم، گر چه عقلاً محترم‌اند. بر خلاف موارد گذشته، اگر بگويند روحي خشن داشت، بي‌احساس بود، بگذار بگويند مگر نه اينكه احساسم را در اول سخنم گفتم. خطي براي خود داشتم و اين خط را خانواده و دوستان و اطرافيان و صاحب‌نظران شريعت در من ايجاد كردند و من در روي آنان به سير پرداختم.
آري پدرم و مادرم، من نيز دوست داشتم بمانم و زندگي كنم، ولي از انحراف هراسان بودم، از منجلاب گريزان بودم. از زندگي دُوري متنفر بودم. از بازي دو موش سياه و سفيد كه ريسمان عمر را مي‌جوند و كوتاه‌تر مي‌كنند بيزار بودم. در ركود از گنديدگي و در باتلاق عمر و رضايت دادن به پول، همسر، ماشين، خانه و... آري مي‌ترسيدم... آنقدر به خواندن علاقه داشتم كه به خاطر يك موفقيت كلاسيك ده روز نذر روزه كردم (البته نتوانستم به‌جا بياورم) و اين عمق علاقه‌ام را مي‌رساند. مي‌خواهم بگويم كه از روي پوچي و سرگرداني هجرت نكردم و بي‌گدار به آب نزدم، اينها را مي‌گويم تا آيندگان بدانند كه روندگان بي‌جهت نرفتند، بي‌هدف نبودند، من خود چه باشم، اين فكر است كه مهم است و اين خط است كه مهم است. آري

 ما نزديك بين نبوديم. نزديكي‌ها را نمي‌ديديم، مگر مي‌شود سوار بر بال ملائك فقط نزديك را ببيند.
ولي اين را نيز بگويم كه دوربين‌ها نيز نتوانستند كاري بكنند. سوء تفاهم نشود. نمي‌دانم اين جمله را چرا گفتم ولي مي‌دانم كه به حق گفته‌ام.

خدايا! خداگونه شدن چگونه است؟ خدا مي‌شنوم، آري، صداي رسولت را مي‌شنوم كه مي‌گويد: در زنجير ماندن شايسته موحدين نيست. بايد از قفس تنگ ماندن گريخت. قفس تنگي كه همه عالم مادي را در بر مي‌گيرد، چه قفس تنگي است و چه سراب فريبنده‌اي است. نبايد ماند، بايد شد.
خدايا، صداي حسين‌ات را مي‌شنوم، در شب قبل از عروج، شمع‌ها را خاموش كرد و فرمود: برويد كه فردا روز ماندن نيست. فردا، روز چيز به‌دست آوردن نيست. فردا روز همه چيز از دست دادن است، آنها كه همه چيز ندارند كه بدهند بروند و شهيدان بمانند تا فردايي ديگر، پوچ بودن را ارزاني ماندگان كنند، و پاك شدن را برگزينند؛ و چه نيكو گزينشي بود و من آن ديشب ماندم و امروز مي‌روم، مي‌روم تا آنچه كه دارم بدهم.
اكنون صداي مهربان‌تر از مادرها را، دلسوزتر از پدرها را مي‌شنوم.
آري، نه پدرم و نه مادرم غمناك نيستند،‌چرا كه غمناكي سزاوار شايستگان نيست، اين زندگي است و زندگي مفهومش همين است...
اي دايه‌هاي مهربان‌تر از مادر، سر خويش گيريد، آزادگان را وارهيد، جمع كنيد و پر كنيد. خود پر شويد... اما مي‌دانيد چگونه؟ به چه پر بودني خواهيد بود؟ مي‌دانيد؟ پر بودن داريم تا پر بودن، دريا هم پر مي‌شود، انگشتانه هم پر مي‌شود. بدانيد كه شما انگشتانه‌اي بيش نيستيد. اصلاً شما انگشتانه هم نيستيد، شما خالي هستيد، شما پوچيد، شما بي حجميد، آري بخوريد، از غرور بمانيد و بمانيد و شما اي تزويريان، شما هم بمانيد، من و پدرم خواهيم رفت. من با رفتنم مي‌روم و پدرم با ايستادنش. شما هم بمانيد، شماهايي كه تا پدربزرگتان به پاناما(1) رفت در سوراخ خزيديد. اما روزنه‌اي را كه كعب‌الاحبارها بر سوراخ‌هايتان باز نمودند، ديديد و پشت خود را از آن روزنه، بر آفتاب انقلاب كرديد... بعد گردن افراختيد و اكنون پا بر خون شهيدان، گردن‌كشي مي‌كنيد...
و شما اي بر خون شهيدان تكيه‌زده‌ها، خوب زير پايتان را نگاه كنيد، آري بر خون نشسته‌ايد، اگر مخلصيد مبادا سد خون را بشكنيد... شما كه مسئوليد، اگر عمل كرديد خوشا بحالتان، اگر نه، واي به حالتان... «اقيموا لوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان» خواهد شد، مسئول بايد حساب پس دهد، آماده باشد كه دير نيست، زود، زود، زود.
رهبرم مي‌فرمود: كه چه بسا، معلم اخلاق كه در انحراف باشد و ديديد كه عده‌اي شدند، مواظب باشيد كه شما نشويد.


پي‌نوشت:
1. جزيره‌اي در آمريكا كه شاه معدوم پس از فرار از ايران به آنجا رفت.

نویسنده : مسافر کربلا | ساعت 22:1 روز شنبه 12 بهمن1387
| لینک ثابت

  دلم گرفته آقاجون


دلم گرفته آقاجون
اسیر و زخمی و زاره
از این زمونه تاریک
گرفته و بی قراره
صبح های جمعه که میشه
پر از شور و نشاطه
غروب جمعه که میشه
دوباره پر غم و آهه
دلم گرفته آقاجون
هوای گریه رو داره
هوای بارونی اون
گرفته عطر ستاره
امام منتَظر من
چشام مونده به راهه
دلم دوباره می لرزه
صدای پای بهاره
کجاست صحن نگاتون
کجاست روح ستاره
به عشق دیدن روتون
نفس شده به شماره
بیا یوسف زهرا سلام الله علیهما
زمین گشته خرابه
تا اون روز بهاری

چقدرِ دیگه راهه


  اللهم عجل لولیک الفرج 


نویسنده : مسافر کربلا | ساعت 18:30 روز پنجشنبه 26 دی1387
| لینک ثابت

  یا ساقی

سلام ای آقای من...

جان به قربان نگاه مهربانت، قلب معصومت، لب های خشکیده ات، دستان بریده ات، فرق شکافته ات...

هستی من فدای نامت یا باب الحوائج...

ای ساقی دشت کربلا، مگر نه این است که

« کل یوم عاشورا و کل أرض کربلا » ؟

پس در این کرب و بلا، سیرابمان کن که عطشناکیم و از هجر روی یوسف زهرا _ عجل الله تعالی فرجه الشریف- تشنه دل گشته ایم.

مولای من، نیم نگاهی مرا بس است...! با گوشه چشمی سیراب خواهم گشت.

یا مقطوع الیدین !

دستان شفابخش توست که دستگیر همه عالم است.

دستان پر مهرت را به سویم روانه کن که سخت بی پناهم و آشفته خاطر.

ای حرمت قبله حاجات من !

این غم غربت و مظلومیت تو بود که کمر ارباب عشق و معرفت را شکست، که فرمود : « الان انکسر ظهری ...»

ای ستون خیمه بانوی عشق و رشادت !

در میان خیل مشتاقانت، قلب شکسته مرا هم پذیرا باش که سخت در انتظارم و چه زیباست فرود آمدن عشق مولایم در آن.

چه زیباست نقش بستن روی تو در مردمک چشمانم و چه زیباست پرگشودن در حریم تو یا عباس علیه السلام.

ای مرهم زخم دلم !

ای پدر فضل و کرامت !

دست نوازشت را بر سرمان بکش که یتیم اماممان هستیم، شاید غم فراقش کمی تسکین یابد که پدرت علی علیه السلام این چنین بود...

یا باب الحوائج !

امروز ظهر عاشورا هزار و صد و هفتاد سال است که به طول انجامیده و امام غریبمان تنها تر از همیشه در میدان است؛ امروز آقا تنهاست؛ امروز حسین ما تنها شده... امروز...

امروز یاران امام، همه تشنه لب اند و همه در انتظار فرات ظهور و علقمه نور... و همه ندای العطش سر می دهند و چقدر امروز طولانی است.

یا ساقی...!

از فرات ظهورش سیرابمان کن(که خداوند تواناست...!) که بیش از این تاب شنیدن غم

غربتش را نداریم چه رسد به درک مظلومیتش...!!!


العطش العطش یا مولانا یا باب الحوائج علیه السلام ...

العجل العجل یا مولانا یا ابا صالح علیه السلام ...


نویسنده : مسافر کربلا | ساعت 21:19 روز یکشنبه 22 دی1387
| لینک ثابت