تبليغاتX
*~ ... بى قرار ... ~*

*~ ... بى قرار ... ~*

در هوایش بی قرارم...

نویسندگی

تازه داشت با نوشتن انس می گرفت که دوستی بی اجازه، خاطرات خصوصی اش را از دفترخاطراتش ربود...!

دیگر نتوانست خوب بنویسد چون به کاغذ و قلم اعتمادی نداشت...!

..................................................
* حیف شد! می خواست نویسنده شود...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 6:18  توسط بی قرار  | 

دغدغه های بی خودی

نمی دانم این حساسیت ها از چه زمانی در وجودم ریشه کرده، گاهی نمی توانم سکوت کنم. دربرابر توهین ها و بی عدالتی ها جوش می آورم. دست آخر هم متهم می شوم به حمایت از اشخاص ...

اینجور وقت ها احساس می کنم هیچ کس به کُنه سخنانم پی نمی برد. گاهی که جوش می آورم فکر می کنم همه سطحی نگر شده اند. زود قضاوت می کنند. حرفشان به چشمشان است و احساس تفاوت می کنم. 

کاش کسی دغدغه هایم را می فهمید...

شاید هم عوارض شغلی باشد که سه سال است با آن دست و پنجه نرم می کنم. به هر حال هرچه هست از نظر مهاجر زیباست. حتی اگر متفاوت باشد، حتی اگر کسی درک نکند، حتی اگر بی تفادت بگذرند... هر چه می خواهد باشد... تا وقتی به غلط بودن مسیرم مطمئن نباشم از درستی آن نمی هراسم ....

التماس دعا

..................................
* حسن این فضا هم در گمنامی آن است. خوشحالم که بازگشتم !

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 14:52  توسط بی قرار  | 

شهید گمنام...

بسم رب الزهرا سلام الله علیها

يادش بخير

رفته بودم قطعه اي از آسمون که تو زمين جامونده بود. همون جایی که اگه يه روز تو شلوغي شهر دلمون گرفت و ياد آسمون کرديم می تونیم بريم و نفسي تازه کنيم.

اين بار تنها بودم. تنهاي تنها...

سر مزار شهيد کاظمي که رسيدم نشستم. شروع کردم به درددل کردن. گفتم خوش به سعادت شما. شنيدم حضرت زهرا سلام الله عليها به زيارتتون ميان. سلام منو بهشون برسونيد و بگيد دلم براشون تنگ شده ...

از جام که بلند شدم حس مي کردم يه نيرويي تو وجودم داره منو به يه سمتي حرکت ميده... ردشو گرفتم و رفتم. هرجا که قلبم مي رفت پابه پاش مي رفتم. نگاهم روي مزارهاي نوراني شون مي چرخيد. يعني مهمون کدوم قطعه بودم؟ کدوم پرستوي مهاجري صدام کرده بود. رفتم و رفتم... جايي که قلبم وايستاد نشستم... نگاهم مي چرخيد... هفت تا شهيد گمنام ديدم که مزارشون لابلاي مزار شهداي ديگه بود. بغضم ترکيد ... ياد شهيد کاظمي افتادم و خواهشم ...

سلام منو به حضرت زهرا سلام الله عليها برسونيد... شهيد گمنام

...

اين عکس رو پارسال توي پادگان دوکوهه انداختم ... يادش بخير

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 9:50  توسط بی قرار  | 

آمدم با یک کوله بار دلتنگی.

می آیم، می نویسم، فریاد می زنم،

به امید لحظه ای اجابت !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 14:10  توسط بی قرار  | 

ما هم رفتیم ...

و سرانجام ...

« مشترک گرامی این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد. »



ما هم فعلا از این دیار کوچ می کنیم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 14:23  توسط بی قرار